| خنده در اشعار پارسی |
|
|
|
| چهارشنبه ، ۲۶ فروردين ۱۳۸۸ ، ۱۱:۲۵ | ||||||||||
![]()
نزاري قهستاني لبش به خنده و چشمش به غمزه ميگويد كه خـــون هر كه بريزيم خونبها اينجاست نهاوندي هيچ كس جانانمي سوزدچراغش تابه صبح پر مخند اي صبح صادق بر شب تار كسي قصّاب كاشاني نيستاينغنچة خندان كه شكسته است به باغ دل خونين جگران است پريشان از تو هلالي جفتائي مي روي خرّم و خندان و نگه مينكني كه نگه ميكند از هر طرفت غمخواري سعدي خنده ها بر لب من بود و كس آگاه نشد زين همه درد خموشانه كه بر جان من است مهدي سهيلي دانم دگر كه در پي آن خنده هاي مهر گر هست جز سپيدي دندان كينه نيست فريدون توللي تا روزگار و تجربه آيد به سر ، دريغ عفريت مرگ خنده زند روزگار نيست فريدون توللي نه همين ميرمد آن نوگل خندان از من مي كشد خار در اين باديه دامان از من كليم كاشاني بي توازگلشن چه حاصل خاطرافسرده را خندة گل درد سر ميآورد آزرده را كليم كاشاني چونز لعلت خنده خيزد ديدة من اشك ريزد كاين گهر باشد نثاري پيش لعل نوشخندت فرصت الدوله شيرازي خنده بدمستي است درايّام ماهشيارباش محتسب بو ميكند اين جا دهــان پسته را طالب كاشاني جانم به لب رسيد و لبم بر لبش نخـورد بــــر روي مــــن ز مهـــر تبسّم نمي كند احمد بختياري دهانغنچهخوش باشدسحرگهچون شود خندان ولــي ذوق دگر دارد لبت هنگام خنديدن همام شيرازي خنده كن خنده چو سوري ز طرب با دلبر مست شومست،چو نرگس به چمن بادلدار رهي معيّري
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|




