Company Logo


 شعر تجسّمی

نوعی از شعر است که در آن حالت و کیفیّت شعــر و موضوع آن نمایش داده می شود و به همین جهت این قبیل اشعار را با «دکلمه» ادا می کنند تا معنای تجسّم به تمامی حاصل آید مانند قطعه «اشک دلقک» از محمد عاصمی.


 اشک دلقک موضوع داستان هنر پیشه ای کمدین است که پس از انجام گریم مخصوص برای خندانیدن تماشاچی در اثنای ورواشک دلقکد به صحنه خبر مرگ تنها فرزند دلبندش آمد و هنرپیشه که محبوب قلوب تماشاچیان بود و مردم برای دیدن برنامه او صف کشیده بودند خواست پس از کسب اجازه تماشاچیان به منزل برود امّا هر چه گفت تماشاچیان گمان بردند که برنامه تازه ای اجرا می کند. به این جهت می خندیدند و تشویق می کردند آخر الامر هنر پیشه به گریه افتاد و اشک چشم با رنگ گریم آغشته شد در حالی که سن از دسته گلها پر می شد چنگ در شاخه های گل می زد و گریه کنان فریاد می کرد این بازی نیست نوگل من مرد .

 

اشک دلقک

در فضا پیچید فریاد نشاط و شادمانی، خنده ها رقصید درتالار، بانگ آفرین با کف زدنها صحنه را لرزاند.
توده انبوه جمعیّت ز شوق دیدن او موجی از احساس شد، احساس گرم و آتشین...

می پذیرم، می پذیرم اینهمه احساس را، باتمام قلب امّا :
کودک من مرد خواهش می کنم امشب، سالن از جا کنده شد. فریاد تحسین یکصدا برخاست از هر سوی...

آفرین بازیگر خوبی است ......
استاد هنرمندی است .............
مضمون غم آلودش به دلها نشئه می بخشد . اشکهایش خنده می آرد.

دوستان باور کنید این حرف بازی نیست.
کودک من مرد...

می خواهم برای بار آخر جسم بیجان عزیزم را ببینم، بوسه بر رویش زنم.....
باور کنید این حرف بازی نیست .....

من نهال زندگی را در درون غنچه لبهای او می کاشتم .... در خنده اش می یافتم .
نیمه شب با دستهای کوچک او با نوازشهای گرم و ساده اش، خستگیها ازتن من دور می شد. امشب آن سرچشمه امیدهایم خشک شد پژمرده شد ..... باور کنید این حرف بازی نیست ....
بازی نیست...

خنده ها یکریز بر سالن مسلّط شد، صندلیها جا به جا گردید...
این تک جمله ها در گوش می آمد که: بازی را نگر، سحراست، افسون است ....بازی نیست... باید او را غرق در گل کرد ....
شوری در نهان دارد ..... زبانش آتش افروز است ......گرمی می دهد... جان می دهد....

دل درون سینه تنگی کرد، مغزش داغ شد، دیوانه شد. یاد آهنگی که ناقص ماند ....
گلزارش که پرپر شد ...
نهال نورسی کز بوستان زندگی گم شد، یاد فرزندش، گلش، آوازهایش، آتشی افکند برجان . نغمه امید بخش زندگانی آورش.
پس چرا باور نمی دارنداینها .....؟ پس چرا؟
بغض او ترکید، اشک با رنگ گریم آغشته شد.... دیدگانش را بست، از پا تا به سر لرزید.
دسته گلها صحنه را پوشاند، عطر یاسمنها، برق شادیها، سرود خنده ها آمیخت در هم.
چنگ می زد در میان شاخه ها.... فریاد می زد،
نوگل من مرد بازی نیست ....... بازی نیست.
 




webmaster : R.Sharabiani Copyright © 2011. All Rights Reserved